دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )

282

تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )

جريانها باعث شد تا ايران از انقلاب علمى كه قدرتى فزاينده و نفوذى درخور در اروپاى غربى يافته بود ، اطلاعى كسب كند . ديرى برنيايد كه علوم سنتى اسلامى ايران كه در زمان مغولان با پيوندهاى چينى تقويت شده بود ، در معرض رشته‌اى قرار گرفت كه بايد علم جهانى بدان اطلاق كرد چون ايران از اين زمان به بعد ديگر نتوانست از حيطه تأثيرات روش تجربى و تبيين نتايج برخاسته از تحليل رياضى بگريزد . ولى در اينجا نبايد درباره تأثير اين علم بر علوم بومى ايران و فرهنگ آن مبالغه كنيم ، چون صحيح اينست كه تحت‌تأثير نويسندگان برجسته‌اى قرار مىگيريم كه از زمان الغ بيك و طوسى راه به سوى جالينوس ، بطلميوس ، آپولونيوس و اقليدس مىبرند ؛ و نيز از تكامل فن‌دانى و صنعت اسطرلاب ( وسيله قابل انتقال نجومى تاريخ ميانه اسلام در زمان صفويان ) و نيز حضور و توسعه پايدار سنت پزشكى ملهم از هند با كمترين وابستگى به دانش پذيرفته شده تأثير مىپذيريم . آنچه را كه فرسايش و سبعيت جنگ نتوانست محو كند ، متعصبان مذهب تشيع درصدد انكارش برآمدند . در كشاكش بين علوم دينى و دنيوى ، مشروعيتها رو به تعالى گذاشت و دستيافتها به حضيض نشست . به تعبير ميرزا محمد قزوينى ، در زمان صفويان و حاكميت آنها « معارف ، فرهنگ ، شعر و عرفان بالكل از ايران رخت بربست . « 1 » » مدت دو قرن در خلاقيت ادبى نقصانى پديد آمد و شمارى از محققان و دانشمندان در محاصره سال 5 - 1134 / 1722 اصفهان از بين رفتند . آن مشعل معارفى كه در دربار قديمى سلطان حسين بايقرا در هرات اوايل سده دهم / شانزدهم فروزان بود ، در اين زمان خاموش شد و در دربار مغولان اعظم در دهلى بار ديگر شعله برافروخت و نويسندگان و متفكران را از سرتاسر ايران تحت حمايت بىدريغ همايون قرار داد . درواقع ايرانيان از دو همسايه بلافصل خود ، تركيه و هند ، مىتوانستند نكته‌چين اطلاعاتى شوند كه بر اوضاع موجود علمى ايران نيز نورى بتاباند . جاى شگفتى نبود كه رياضيات ، طبيعيات ، مابعدالطبيعه را در زمره فلسفه برشمارند ؛ از اينها گذشته علوم كهن اسلامى هم از مدتها پيش گرايش شديدى به علوم يونانى پيدا كرده بود . شيمى و نجوم هنوز برقرار بود و روزگار آن كسانى كه پيش‌گوئيهاى آنها بر خلاف خواسته دربار مىبود سياه مىشد ؛ امّا وضعيت دوره اليزابت انگلستان هم چندان توفيرى با آن نداشت . در اين روزگار ، همچون دوران قرون وسطاى مسيحيت ، امكان اين وجود نداشت كه علم را به گونه رشته مجزايى از ساير معارف مورد كندوكاو قرار دهند و در دربار شاه عباس دوم در اصفهان و اكبر شاه در دهلى شعرايى بودند كه طبابت مىكردند و يا طبيبانى كه به شاعرى مىپرداختند . فرانسيس بيكن در

--> ( 1 ) - LHP ، جلد 4 ، صص 8 - 26 .